دوان دوان تا لب چشمه رسیدم،نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجای، که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان،دری نمی گشایی...
من همه جا پی تو گشته ام،از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ز گل شنیده ام ،دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی، که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان ،دری نمی گشایی...
دل من سرگشته ی توست،نفسم آغشته ی توست
به باغ رویاها چو گلت بویم، در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ز پی ت پویم ،به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من میدانند،که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو،میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی،که رخ نمی نمایی...
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی....
که برم خسته بشم برگردم
تکراریم آن قدر که دیگر پیراهنم از حفظ مرا می پوشد،تکرار به تکرار خودش می کوشد
کم نامه ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم
کمی گوش برایم بفرست
دارم خفه میشم در این تنهایی
لطفا کمی آغوش برایم بفرست...
خداحافظ نه،به امید دیدار....
ما اشتباه کردیم
پ ن:این پست مخاطب خاص دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هر کی هست و هنوز بهم سر می زنه بهم بگه ،تعریف کنه این زندگی نتی رو؟ دلیل اینهمه اومدنها و`مهم بودنها واسه همدیگه؟ دوستیای ظاهری و کینه ها و بخل ها ی پشت سر چیه؟
یکی از دلایل اومدنم دلتنگی بود
یکی دیگه اش این شعر که علیرضا واسم گذاشته،آدرس وبش هم هست بهش سر بزنید:
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
چگونه معنا می شود
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که
در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را
از دست می دهد
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر شود
هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری
سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه
یه دسته ی بزرگ رز کمی اونطرفتره.یه پروانه ی خیلی زیبا هم روشون،چشام مونده روی همون پروانه. چقدر این پروانه زیباست. همه ی رنگهای قشنگ دنیا تو ی بالهاش هستند.از روی گلها پرید رد نگاهم و هم با خودش می بره.حالا داره میاد سمت تو،نزدیک صورت تو داره پرواز می کنه،اونم از عطر خوش تن تو مست شده... دستتو میاری بالا که بگیریش،فرار میکنه، می خندی و می گی:إ...فرار کرد. می خواستم بگیرمش واسه تو.
می خندم و می گم:آخه من پروانه می خوام چی کار؟!
می گی :همه ی گلهای عالم پروانه می خوان و خم می شی،پیشونیم و می بوسی،همیشه همینجور ناگهانی می بوسی،همه ی سلولهای بدنم به پیشونیم حسودی می کنن...
دوباره می خوابی سر جات و دوباره دستم و می گیری و می ذاری روی قلبت،واسم می خونی: همه چی آرومه،غصه ها خوابیدن،شک نداری دیگه،تو به احساس من... .
پ ن۱:خب مگه بده آدم عاشق شه؟؟؟؟؟
پ ن ۲:سال نوی همه مبارک ![]()
![]()
من هم هميشه موقع رفتنش در حال پاک کردن سفره بودم ميامد بالا سرم و بعد از کلي شوخي و خنده بلندم مي کرد که تا دم در باهاش برم ،بعد که خداحافظي مي کرديم و به زور از در خونه بيرويش مي کردم،از پنجره التماس مي کرد که در و دوباره باز کنم،هميشه يه کار واجب داشت،يه روز پرونده ها رو جا مي ذاشت،يه روز ساعتشو،يه روز نياز به دستشويي داشت و من هم هميشه در و براش باز مي کردم اماهميشه بهم کلک مي زد،هيچ کاري نداشت فقط تا درو باز مي کردم با پاش ميزد روي موکت دم در و در ميرفت. خيلي از ش دلگير مي شدم مي گفتم"الهي پات بشکنه!"آخه يه خونه نقلي داشتيم و وسايلي که با هزار جور زحمت از دست بچه هاي شيطون تميز و سالم نگه مي داشتم.
اما اون روز بر خلاف هميشه خيلي آروم و بي صدا رفت-بعد از اينکه صبحانه خورديم و کلي مريم و پشت در دستشويي معطل کرد-موقعي که داشتم سفره رو پاک مي کردم يهو برگشتم و گفتم:"حجت...!"اما نبود،از مريم پرسيدم:"مريم بابا رفت؟"با علامت سر در حالي که داشت مقنعه مي پوشيد گفت آره.پاشدم پشت سرش،بدون روسري دويدم تو کوچه،اما از پيچ کوچه گذشته بود و رفته بود!
نمي دونم چرا اونروز از رفتنش دلگير شدم،اين بعد از ۹ سال زندگي اولين بار ي بود که بدون سر و صدا رفت. و من احساس مي کردم که حجت دل من و هم با خودش برد. تو سينه ام حس بدي داشتم،احساس بدي بود،دلم مثل سيرو سرکه مي جوشيد. مريم و محمد ضا رو راهي مدرسه کردم و شروع کردم واسه حجت ناهار درست کنم :کشک بادمجون :حجت عاشقش بود.
ساعت از ۱ ظهر و وقتي که حجت هميشه واسه غذا خونه بود،گذشته بود،دلم شورش و مي زد اما نمي تونستم هيچ کاري بکنم.واسه بچه ها يه مقدا غذا کشيدم اما خودم منتظر موندم حجت بياد با هم غذا بخوريم،غذا تنهايي از گلوش پايين نمي رفت. حتي تزئين غذا رو هم دست نزدم.
اون موقع ها حتي تلفن هم نداشتيم که زنگ بزنم به اداره يا دوست و آشنايي بپرسم حجت کجاست. طرفاي ۵و ۶ عصر بود که ناصر و محمد دايي عباس اومدن دم خونمون،وقتي ديدمشون خيلي تعجب کردم،آخه ما با هم رفت و آمدي نداشتيم. به ناصر گفتم:" چي شده ناصر جان، اتفاقي افتاده ؟"گفت :"نه،حجت دعوا کرده بردنش کلانتري چون شماره ما تو دفترچه تلفنش بوده به ما خبر دادن.حاضر شو بريم خونه آقا جون-پدر شوهرم-تا ببينيم چي کار کنيم؟!"
من پرناز بغل کردم راه و افتادم به مريم و محمد رضا هم گفتم سر راه به خاله مي گم بياد پيشتون،خواهرم هميشه تو روزاي تنهايي ياور منه. اون شب بچه هاش و بدو خونه ما پيش بچه هاي من موند.
وقتی رسیدیم خونه آقا جون،دیدم ملیحه خانم و عمو اسماعیل هم اونجا هستند و دارن ریز یز گریه می کنن. پیش خودم گفتم چقدر اینها اعصاب خرد کنند،اتفاقی که نیفتاده،تک پسر بوده،لوس شده وگرنه دعوا کردن که واسه مرد چیزی نیست!
شب بود و من احساس می کردم که سقف خونه روی سینه ی منه،فکر میکردم شاید چون تو این ۹ سال واسه اولین بار شبی که حجت خونه نیست این حس و دارم اما خیلی بی تابی نم کردم چون ناصر بهم گفته بود چیزیش نیست،به خودم می گفتم فردا که ببینمش آروم می شم.انقدر دلم واسش تنگ شده بود که لحظه ها واسم سال می شدند.
خیلی دوسم داشت،خیلی. بدون من نفس نمی کشید. یه دفعه باهاش قهر کردم بچه ها رو گذاشتم رفتم خونه خواهرم. وقتی اومد دنبالم اشک می ریخت،می گفت:"من بدون تو می میرم،بچه می خوام چی کار؟!" چقدر وقتی یاد اشکهاش افتادم دلم گرفت. به خودم گفتم فردا وقتی ببینمش اولین کاری که میکنم اینکه اون چشمای بادومی شکلش و می بوسم.
با تموم وجودم نبودش و احساس می کردم،وای....!اون شب واسه من هزار سال گذشت.
چشمام و باز کرم،صبح شده بود،انگار خوابم برده بود. پرناز و صدا کردم و بردمش دست و صورتش و شستم.
آقا جون اینا داشتن صبحانه می خوردن اما من از دیروز صبح که صبحانه خوردیم،دیگه چیزی تو دهنم نذاشته بودم،اصلا"عادت نداشتم:باید حجت لقمه می ذاشت تو دهنم.
داشتم می رفتم حاضر شم که بریم دنبال حجت،یهو دیدم در باز شدو بی بی و عمه پری با لباس مشکی و گریه کنان اومدن تو. همون لحظه عمو اسماعیل گفت شناسنامه حجت کجاست؟
اتاق دور سرم می چرخید،به طرف کوچه دویدم و چنان جیغی کشیدم که همسایه ها ریختن بیرون. هرکس می اومد جلو و یه چیزی می گفت،اما من هیچی نمی فهمیدم،فقط می دیدم که نفس کشیدن واسم داره سخت می شه، پرنازم و محکم بغل کردم. به خودم می گفتم اینا دیوونه شدن،مگه می شه حجت من بمیره؟
برف سنگینی اومده بود،همه ی فامیل جمع بودن،همه با لباس مشکی،من،با لباس سبز و چادر سفید.
تو بهشت زهرا همه داشتن گریه می کردن من اما شوکه شده بودم،یه لحظه نگاه کردم دیدم آقا جون کمی دورتر ایستاده فریاد زدم گفتم:"آقا جون حجتت گم شده اومدی اینجا داری دنبالش می گردی؟"تازه از شوک بیرون اومد و گریه کرد..
من حتی واسه یه لحظه هم دیگه حجت رو ندیدم،آخرین تصویری که ازش دارم وقتیه که داشت از سر کوچه رد می شدم.
دلم واسه ی اون قد بلندش،موهای بورش،چشمای بادومی و کشیده اش،بینی و لبهاش تنگ شده.دلم واسه همه مهربونیاش تنگ شده،محبت هاش،زندگی قشنگمون،حتی دعواهامون.
....
تا مدتهای زیادی خوابش و می دیدم. به خوابم می اومدو می گفت من نمردم.
یه شب تو خواب من و بغل کرد و پیشانم و بوسید.بهم گفت من همیشه دوست دارم و همیشه همراهتم،اما ازم داشت دور می شد،فریاد زدم حجت و... بیدارم شدم. تمام بوی بدنش تو خونه پیچیده بود
هنوزم وقتی بهش فکر می کنم،حس خلا درون سینه ام و پر می کنه.
دلم خیلی براش تنگ شده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن:همون طور که مشخصه این داستان پر از نقصه،پس کمکم کنید تا کاملش کنم
پ ن ۲: این داستان کم و بیش واقعیه!
پ ن ۳: از همه ی دوستان خوب خودم و هستی جون که سر زدن اما من نتونستم سر بزنم معذرت می خوام،امیدوارم بپذیرید![]()
اهل آبادی در خواب...
«سهراب سپهری»
احساس این آدمای از خود راضی رو دارم که هی میان سر میزنن بعد توقع دارن که کامنت دونیشون بترکه.... خیلی وقته به دوستان سر نزدم میدونم اما به حساب بی معرفتی نذارید...
یه سه چهار ماهی بود که کامی جون(کامپیوتر عزیزم و میگم) خراب بود و همون دوسه تا آپ رو هم از خونه هستی جون و کافی نت گذاشتم....
مورد دیگه اینکه در حال حاضر در حال نوشتن یه رمان و نوشتن چند داستان کوتاهم که این داستان کوتاه ها ماجرای واقعی بودن و منم سعی می کنم که بنویسمشون...
و اصلی ترین موضوع اینه که دوترم پشت سر هم مشروط شدم اگه این ترم مشروط شم از دانشگاه میندازنم بیرون . منم با پررویی تمام هنوز هیچی درس نخوندم اما میخوام شروع کنم اگه گفتید از کی؟ درست فهمیدید ازشنبه
اما واقعا" و خواهشا" واسم
کنیدلطفا"![]()
زندگی بدون عشق می گذرد... اما با درد میگذرد.... .
(در مورد من نه ها کلا" گفتم که یادتون باشه همیشه به همه چیز عشق بورزید حتی به گربه سر کوچه)![]()
![]()
نا شکفتن نوعی از پژمردگیست..
به هستی نازنین: میدونم که لو نمی دی...
به خشم ابدی دوست داشتنی: عاشقانه نیست اما گهگداری تکه های عاشقانه جلا می بخشه به داستان....
فعلا" خیلی سرم شلوغه(اینجاش و کلاس گذاشتم)![]()
عاشق همتونم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()